محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

856

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

به مكّه اندرند چون عطا و مجاهد و طلق بن حبيب و عمرو بن دينار . حجّاج نامه كرد به وليد بن عبد الملك بر اين خبر و گفت : از مردمان عراق از آن كسانى كه بر من بيرون آمده بودند به مكّه گريخته اند ، اگر أمير المؤمنين بيند مرا دستورى دهد تا آنچه من دانم اندر كار ايشان بكنم . وليد بن عبد الملك نامه كرد به خالد بن عبد الله تا خالد ايشان را بگرفت و به حجّاج فرستاد . و سعيد بن جبير را نيز بگرفت و با ايشان بفرستاد . و طلق بن حبيب به راه اندر بمرد ، و مجاهد و سعيد را به نزديك حجّاج آوردند . بفرمود تا مجاهد را بازداشتند و سعيد بن جبير را بكشتند . محمّد بن جرير ايدون گويد كه چون سعيد بن جبير را از مكّه ببردند ، دو مرد را بود موكّل كرده بودند . پس چون نزديك ربذه برسيدند به منزلى فرود آمدند . اين موكّلان يكى به حاجتى بيرون شد و يكى به نزديك سعيد بماند و بخفت . چون از خواب بيدار شد گفت : اى سعيد ، من از تو بيزارم ، برخيز و هر كجا خواهى برو كه من اندر خواب چنان ديدم كه شخصى با هيبت پيش من آمدى و گفتى از خون سعيد بيزار شو و اگر نه بكشمت . من بيزار گشتم اكنون برو اى سعيد كه من هرگز ترا طلب نكنم . سعيد گفت : برو كه بجز عاقبت نباشد . و آن ديگر موكّل فراز رسيد و هر سه برفتند . چون به كوفه رسيدند ، به سراى سعيد فرود آمدند و مردمان به پرسيدن سعيد مىآمدند . دخترى از آن سعيد از حجره بيرون نگريد . بند بر پاى پدر ديد بگريست . سعيد گفت : اى دختر ، پدر را طيره مده . سخت آمدش گريستن آن دختر . پس از كوفه برفتند و به واسط آمدند و سعيد را پيش حجّاج آوردند . گفت : اى سعيد ، چرا بر من بيرون آمدى . گفت : اصلح الله الامير ، من مردىام از مسلمانان ، و از مردمان يك ره خطا آيد و يك ره صواب . حجّاج بدين سخن بياراميد . مردمان كه حاضر بودند چنان پنداشتند كه او را عفو كرد . پس ديگر با او به حديث آمد . و اندر آن ميان حديث پسر اشعث رفت . [ 306 a ] گفت : او را اندر گردن من بيعتى بود . حجّاج خشم گرفت و گفت : اى سعيد ، چون من به مكّه آمدم و پسر زبير را بكشتم و بيعت عبد الملك مروان بستدم از مردم مكّه ، تو نيز بيعت كردى . گفت : آرى . پس